روزی شیخ در اینترنت به صفحات فیلتر شده می نگریست و می فرمود : در اینجا چیزی می بینم که شما نمی بینید.

گفتند چه چیز می بینی یا شیخ؟

فرمود : آزادی مطلق !

و مریدان گریستند.

rose divider

 

روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت.

 شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.

مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.

rose divider

 

 شیخ روزی با مریدان از بازار میوه فروشان گذر کرد و گیلاسی دید که کرمی در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد.

شیخ گریست و فرمود : خوشا به آن کرم و توانگریش . عمری زیستم و نتوانستم چارکی گیلاس بخرم.

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل، آسمان و زمین بر ما شده بخیل

 مریدان رم کردند و سر به بیابان گذاشتند.

rose divider

 شیخ روزی با مریدانش از دانشگاهی!!!! می گذشت و ساختمانی تک در میان بیابان دید گفت:

خدا صبری به طلاب این دانشگاه عطا کرده که صبر ایوب دربرابرش هیچ است باشد که قدرت تحملش نیز به آنها عطا شود...

و مریدان مدهوش گشته و نعره و فغان سر دادند.

 rose divider

 

 در ظهر تابستانی شیخ فرمود : هوا بس ناجوانمردانه گرم است.

و مریدان گریستند.

شیخ گفت : زقنبوت ! هرچه که من می گویم که نباید بگریستید !

و مریدان غش غش خندیدند !

تا بعد...