ادبی_ غزلی عاشقانه از سعدی
گرم جواز نباشد به پیشگاهِ قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت؟
مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
که هجرو وصلِ تو دیدم، چه جای موت و اعادت؟
شنیدمت که نظر می کنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی
فلک شوم به بزرگیّ و مشتری به سعادت
بیایمت که ببیـــنم ، کدام زهره و یارا؟
روم که بی تو نشینم ، کدام صبر و جلادت
مرا هر آینه روزی تمام کشته ببینی
گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت
اگر جنازه سعدی به کوی دوست بر آرند
زهی حیات نکونام و رفتنی به هادت
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۷/۲۷ ساعت 14:56 توسط بهزاد سرور احمدی
|