ادبی_ شعر نو
از همهی جهان اقاقیا میریزد
از همهی جهان اقاقیا میریزد
پس عطر اقاقیا کجاست
که ما خویش را گم میکنیم
به فوارههایی که از گُل سرخ میروید
خیره شویم
زن تا بامدادی دیگر
در خواب است
قصدش از این همه خواب
ادامهی ما خواهد بود
که باید از مرگ و نیستی
بگریزیم
چه دلیلی داشت
که ما از خانه به کوچه برویم
و ساعت مرگ شیرفروشان را
در آفتاب صبحگاهی بدانیم
بیا برای تو بگویم
نیستی رخ میدهد
و باید صبور و قانع
مرگ را در ابتدای هفته
بپذیریم
دو سه گل را باید
پرپر کرد
تا جسارت پیدا کنیم
که بهار را در فنجان چای
غرق کنیم.
از مجموعهی «روزی برای تو خواهم گفت»
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۷/۲۷ ساعت 14:47 توسط بهزاد سرور احمدی
|