شعر-ادبی
به نام عشق
تو را اي مهربان، من دوست مي دارم بلنداي عروجي، ساز
چو مي دانم الفباي سكوتم را، تو مي داني كه بي تو، لحظه هاي عمر من
و با بغض نشسته در گلويم، آشنا هستي آري، سراسر سرد و تكراري ست
تو مي خواني، كلام خاموش چشمان باراني بيا اي عشق
و مي داني، حديث راز پنهاني كه اينجا شعر هستي، واژه ها را، ازتو ميگيرد
تو را اي آشنا، با مهر مي خوانم كه در تفسير هر تصوير دنيا
برايم مهربان من نشاني از تو مي بينم
شمعي، چراغي، خرده نوري، ارمغان آور كلامم، جنس خوبي مي شود
تو را بر جان زيبا لحظه هاي عاشقي وقتي توبرلبهاي من،مهرمحبت ميزني با مهر
با يك بغل آرامش و گرمي عبادت مي شود كارم
بكوبان كوبه در را و بنگر به هنگامي كه، كارم را به نامت مي كنم آغاز
من چه بي صبرانه در راه نگاهت تو را اي عشق مي خوانم
چشم در راهم و مي دانم، جوابم را تو خواهي داد
بفرما عشق، اين سينه كه جنست، جنس زيبايي ست
بگو ديگر چه مي خواهي؟ و در قاموس تو، قهر و عداوت نيست
عزيزا، دل به دريا زن كمي ناز است
مرا بنگر آن را هم خريدارم
كه با اين قطره قطره شوق ديدارت تويي سر وجود هرچه سرمستي ست
چه رود پرخروشي را برايت ارمغان دارم تويي راز دوام هرچه در هستي ست
نگاهي، گوشه چشمي، ناز لبخندي تو مي نوشي زلال آنچه را،آهسته بايد گفت
سروشي، دست گرمي، مهر دلبندي و مي داني، تمام آنچه را، حتي نبايد گفت
كه بي تو، كار من، سامان نمي گيرد بخوان اي عشق
تو را در كوه چون خواندم آوازي كه رنگ وجنس اوباشد
دلش پر بود بنا كن شانه اي، تا مامن سرهاي ما باشد
و فريادم به پژواكي به سويم باز پس مي داد بياور دست گرمي، تابگيرد دست ما در دست
تو را از رود پرسيدم چه زيبا مي شود اين دل
خروشان تر به خود پيچيد و دريا را تمنا كرد به هنگامي كه آهنگ قدم هايت
تو را با ابر چون گفتم درون سرسراي سينه مي پيچد
تمام بغض خود را بر سرم وا كرد نگاه من، چه روشن مي شود
تو را از چشم هاي مانده بر راه عزيزي، جست و جو كردم وقتي تو مي شويي دو چشم خسته من را
نم اشكي به مژگانش، نگاهم كرد، نگاهم كرد و دستانم چه پر مهرند
هلا اي عشق، اين جا، جاي تو خالي است هنگامي كه فرمان سخاوت، از تو مي گيرند
در اين جا چه مي گويم كه، من
در نوار قلبي اين مردمان، جايي برايت نيست وقتي كه مي آيي
تو آن رازي كه پروانه، درون شعله مي جويد دگر، من، نيستم
تو آن اوجي، كه حلاجان دگر خود را نمي بينند آري مرا، ازاين من سرگشته و حيران رهايم كن
تو آن سازي، كه هر نغمه، به پايت، پرده مي سوزد و من، در من، تو ويران كن
تو آن مستي كه هوشياران عالم در پي ات هستند به نام نامي نامت
چه زيبا نغمه اي، اي عشق به نام عشق و زيبايي
چه افسون پرده اي، اي راز مرا، بي من، تو زيبا كن
(کیوان شاهبداغی)