غم_ادبی
روي آن شيشه تبدار تو را ها کردم اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم
شيشه بدجور دلش ابري و باراني شد شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم
با سر انگشت کشيدم به دلش عکس تو را عکس زيباي تو را سير تماشا کردم
در تمام تن من عشق تو جاري مي گشت دل کوري که شکست، با تو بينا کردم
لحظه اي طاقت اين درد مرا ديگر نيست از همين روست که من بغض دلم وا کردم
اشکها آمدن و اين مژه را تر کردند ز غمت گريه بسي قد يه دنيا کردم
هر دم از گوشه کناري دل من ويران گشت چون به نامت قسمي بر دل شيدا کردم
که اگر او گذرد من نگذارم برود عشق خود را شبه آدم و حوا کردم
غصه ي دل به همه ملک سليمان بردم قصه اي را که بيان آن ور و اينجا کردم
تو خودت غصه و غم را ز دلم مي خواني نه مگر چهره ي دل صامت و ايما کردم؟
من در آن شب به خدا شکوه دل را گفتم هم در آن شب ز خودش عشق تمنا کردم
ناگهان باز صداي قدمت جاري شد با دل خود نگهي بر توی زيبا کردم
اين دلت بود که مهمان دل من ميشد آري آن شب به سحر قلبتو پيدا کردم